مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية

420

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )

--> گويد : مختار كس پيش شيعيان مىفرستاد كه بر سليمان بن صرد فراهم‌آمده بودند وبه آن‌ها مىگفت : « از پيش ولىامر ، معدن فضل ووصى وامام مهدى آمده‌ام . با چيزى كه در آن شفا ، كشف نهان ، كشتن دشمنان واكمال نعمت هست . سليمان بن صرد كه خدا ما وأو را رحمت كند ! پيرى است خشكيده وفرسوده‌اى پوسيده كه از كارها تجربه ندارد واز جنگ بىخبر است ، مىخواهد شما را ببرد ، خودش را به كشتن دهد وشما را نيز به كشتن دهد . من مطابق دستوري كه داده‌اند وبه ترتيبي كه برايم بيان كرده‌اند ، عمل مىكنم كه مايهء عزّت ولى شما ، كشته‌شدن دشمنان وخنك شدن دل‌هايتان است . گفتار مرا گوش گيريد وفرمانم را أطاعت كنيد . خوش‌دل باشيد وهمديگر را مژده دهيد كه من بهترين ضامن همهء آرزوهاى شمايم . » گويد : به خدا اين گفتار وأمثال آن را چندان گفت كه گروهى از شيعيان را به خود متمايل كرد كه پيش وى رفت وآمد داشتند ، بزرگش مىشمردند ومراقب كأرش بودند . اما بيش‌تر شيعيان وسرانشان با سليمان ابن صرد بودند كه پير شيعه بود وكهنسال‌ترشان وكس را با وى برابر نمىكردند ، اما مختار گروهى از آن‌ها را كه بسيار نبودند ، به جانب خويش كشيد وسليمان بن صرد براي مختار ناخوشايندترين خلق خدا بود . گويد : كار ابن‌صرد فرآهم شده بود وآهنگ قيام داشت ، اما مختار نمىخواست بجنبد ودست‌به‌كارى بزند ، مىخواست ببيند كار سليمان به كجا مىكشد . اميد داشت كه همهء شيعيان بر أو فرآهم آيند وبراي وصول به مقصود نيرومندتر شود . گويد : وچون سليمان بن صرد قيام كرد وسوى جزيره رفت ، عمر بن سعد بن أبي وقاص وشبث بن ربعي به عبداللَّه بن يزيد خطمى وإبراهيم بن محمد بن طلحه گفتند : « مختار از سليمان بن صرد خطرناك‌تر است . سليمان رفته كه با دشمنان شما بجنگد ، آن‌ها را زبون شما كند واز ديارتان برون شده ، اما مختار مىخواهد در شهرتان بر شما بتازد . سوى أو رويد ، بند آهنينش نهيد وپيوسته در زندان بداريد تا كار مردم به استقامت آيد . » گويد : پس با جماعتى سوى وى رفتند وناگهان متوجه شد كه وى وخانه‌اش را در ميان گرفته‌اند ، أو را از خانه برون آوردند وچون جماعتشان را بديد ، گفت : « چه خبر است ، به خدا فتح بزرگى نكرده‌ايد . » گويد : إبراهيم بن محمد بن طلحه به عبداللَّه بن يزيد گفت : « بازوى أو را ببند وپياده به‌راهش انداز . » عبداللَّه بن يزيد گفت : « سبحان اللَّه ، من أو را پياده نمىبرم وپا برهنه نمىكنم . با مردى كه آشكارا با ما دشمنى وجنگ نكرده وتنها از روى بدگمانى أو را گرفته‌ايم ، چنين رفتار نمىكنم . » گويد : إبراهيم بن محمد به مختار گفت : « اين‌جا جاى ماندن تو نيست ، راه بيفت . اى پسر أبى عبيد ! اين خبرها چيست كه از تو به ما مىرسد ؟ » گفت : « هرچه دربارهء من شنيده‌اى باطل است ، پناه بر خدا از خيانتى چون خيانت پدر وجدّ تو . » فضيل گويد : به خدا أو را مىديدم كه برونش آوردند واين سخن را شنيدم كه به إبراهيم بن محمد گفت ، اما نمىدانم إبراهيم شنيد يا نشنيد وچون اين سخن را گفت ، خاموش ماند . گويد : استرى تيره‌رنگ بياوردند كه مختار بر نشيند . إبراهيم به عبداللَّه بن يزيد گفت : « دربندش نمىكنى ؟ » گفت : « زندان براي وى بهترين بندهاست . »